محمد متینمحمد متین، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه و 10 روز سن داره
تاریخ عقدتاریخ عقد، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 6 روز سن داره
تاریخ عروسیتاریخ عروسی، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 4 روز سن داره
اولین دیدار ادارهاولین دیدار اداره، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره
خواستگاریخواستگاری، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 13 روز سن داره
محمد مبینمحمد مبین، تا این لحظه: 6 سال و 3 ماه و 17 روز سن داره
مهتامهتا، تا این لحظه: 2 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره
بابا رضابابا رضا، تا این لحظه: 43 سال و 1 ماه و 4 روز سن داره
مامانمامان، تا این لحظه: 43 سال و 5 ماه و 11 روز سن داره

نفس مامان نرگس و بابا رضا

آخرین روز 8 ماهگی

عشق مامان سلام امروز آخرین روز 8 ماهگی پسر عزیزمه الان دیگه قشنگ چهار دست و پا راه میری توی روروئک راه میری با اسباب بازیات بازی میکنی برات مکعب هاتو میچینم و با یه ضربه میندازیشون و میخندی حلقه هوشتم میریزی و با حلقه ها بازی میکنی . که البته بیشتر تو دهنت میذاریشون با هم توپ بازی هم میکنیم و کم کم داری یاذ میگیری که توپو سمت من پرتاب کنی دد هم میگی جلو آینه که میبرمت میخندی و دماغتو میچسبونی به آینه و با خودت میخندی همشم دلت میخواد بغلت کنیم میری بغل بابا رضا و موهای دست و سینشو میکشی و اون جیغ میزنه و تو میخندی گوش بابا رضا رو هم هی میکشی و میخندی وقتی میریم خونه بابا بزرگ میری بغل بابا بزرگ و ریش بابا ج...
24 مهر 1394

اولین ماه محرم پسرم. همایش شیرخوارگان حسینی

سلام عزیز دل مامان امروز جمعه 24 مهر ماه و دومین روز ماه محرمه و شما آخرین روز 8 ماهگیت هست امروز همایش شیر خوارگان حسینی بود برات ثبت نام کرده بودم و سربند و لباس سبز برات گرفته بودم دیشب هم رفتیم و اولین لباس عزای امام حسین پسر کوچولومو براش خریدیم صبح وقتی لباسا رو تنت کردم برات خیلی حرفا زدم ازت خواستم همیشه پیرو راه امام حسین باشی و از خدا خواستم همیشه راه راست رو پیش روت بگذاره و همیشه توی زندگی همراهت باشه و تنهات نذاره رفتیم حسینیه جماران خاله سمانه و سیده زهرا هم بوددن خاله فاطمه و خاله سمیه هم بودن حسینیه پر بود از بچه های کوچولو همشون مثل فرشته ناز و خوشگل بودن امام حسین و علی اصغر شون یار و ...
24 مهر 1394

مریضی گل پسرم

سلام پسر گل مامان امروز یکشنبه 19 مهر ماهه و شما 7 ماه و 24 روزته روز 4 شنبه 15 مهر تولد امیر حسین بوو و ما رفتیم خونه خاله فاطی جشن تولد خیلی مراسم خوبی بود و خوش گذشت تو هم با بچه های خاله ها بازی میکردی وقتی رسیدیم خونه حالت شدید بد شد و حالت تهوع داشتی یه کم صبر کردیم و بعد دیدم حالت بهتر نشد بردیمت بیمارستان دکتر گفت یه ویروسه و 72 ساعت طول میکشه تا بهتر بشه بعدشم رفتیم خونه بابابزرگ(ساعت 1 و نیم نصفه شب ) آخه خونه اونا نزدیک بیمارستانه و من گفتم اگه خدای نکزده حالت خوب نشد باز ببریمت بیمارستان روز بعد بازم بردیمت دکتر.خیلی تب داشتی و تهوع الان 4 روز گذشته و خدا رو شکر حالت بهتر شده.ولی این مدت خیلیی نگرانت...
19 مهر 1394

اولین باری که خودت از روی زمین بلند شدی و ایستادی

سلام عشق مامان محمد متین نازم امروز جمعه 10 مهر 1394 و روز عید غدیره و شما 7 ماه و 15 روزته خیلی شیطون شدی جیگر من چند شبه که سعی میکنی چهار دست و پا بری و میتونی هم چند قدمی بری الان همش تو خونه دور میزنی و باید همش مراقبت باشیم یا زیر میز میری یا جای میز تلوزیون یا تو آشپزخونه امشب ماشین لباسشویی رو روشن کردم دیدم رفتی تو آشپزخونه به ماشین که کار میکرد نگاه میکردی و آواز میخوندی الانم یه لحظه نگاهت کردم دیدم رفتی کنار روروئکت و بدون کمک کنارش ایستادی عزیززززززززززززززززز دل مامان فدات بشم پسر گلم داری روز به روز بزرگتر میشی عشقم خدایا این روزای خوب رو نصیب همه بکن الهی آمین ...
10 مهر 1394

اولین باری که ماکارونی خوردی

سلام عشق من جگر من مونس من امروز شنبه 4 مهر 1394 هست و شما 7 ماه و 9 روزته مامانی از مشهد اومدن و پیش ما هستن امروز ظهر ناهار درست کردیم/.برای شما هم سوپ مخصوص خودتون رو درست کرده بودم ولی زیاد علاقه ای به خوردنش نداشتی منم یه دونه ماکارونی بهت دادم اول مک زدی بعد کم کم مزش اومد دهنت برات توی بشقاب یه کم ماکارونی رو تیکه های کوچولو کردیم و گذاشتیم جلوت یه کم باهاش بازی کردی و بعد کم کم یاد گرفتی بذاری دهنت خیلییی لحظه های خوبی بود فدای پسرم بشم خدایا همه این لحظه های شیرین رو نصیب همه آرزومندنانش بکن الهی آمین
4 مهر 1394

اولین باری که بهت تخم مرغ دادیم

عشق مامان امروز شنبه 28 شهریور ماهه و شما 7 ماه و  روزته امروز برای اولین بار صبحانه بهت یه کوچولو تخم مرغ دادم خدا رو شکر دوست داشتی و خوردی فدات بشم عششششششششششششششششششق نازم
28 شهريور 1394

اولین مسافرت شمال و قم

سلام عزیز دلم توی 7 ماهگی پسر گلم ما رفتیم یه مسافرت اساسی اول رفتیم مشهد.بعدشم روز بعدش رفتیم شمال شب آزاد شهر خوابیدیم.روز بعدشم رفتیم ساری.از ظرف اداره بابا رضا سوییت داشتیم اونجا که رسیدیم متاسفانه بابا رضا و شما سرما خوردین که بردیمت دکتر بعدشم رفتیم تهران خونه دوستم و تو برای اولین بار دوستای مامانت یعنی خاله سمیه و خاله مهدیه و خاله سارا رو دیدی روز بعدشم رفتیم برج میلاد و شاه عبدالعظیم و شبشم رفتیم قم. روز بعدشم رفتیم جمکران و راه افتادیم و رفتیم مشهد بعدشم خونه بابایی چند روزی بودیم و برگشتیم خدا رو شکر که توی راه اذیت نکردی و پسر خیلی خوبی بودی فدای پسر گلم بشم من ...
28 شهريور 1394